تبليغاتX
عشوه هاي نارس

عشوه هاي نارس

توهم های نوشتاری،عاشقانه های بیخودی

 

 

باتشكر از برگردان اثر: استاد سيد محمد آتشي

 

 

 

 

قرار بود

 


زودتر از

 


ساعت قرار

 


در انتهاي پياده رو

 


نگاهي به ساعت بياندازم

 


سيگاري روشن كنم و

 


با اولين كام

 


زيرپا له اش كنم !

 


آنقدركه

 


اين نگراني را

 


از چشم هايم حدس بزني و

 


يك سيگار تعارف كني !.

 

 

Poesie de:M.MEHABADI


Etait


Plus tot


Letemps


Au trottoir


Maintenant jetez un coup doeil a


Jai allume une cigaretteet


A`vec lepalais


Je lui briserlebeguin


De sorte que


Le preoccupation


Vous pourez deuinev de mes yeux


Offrez rous une cigarette

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 8:25 قبل از ظهر توسط مجید مه آبادی|

ديدن شكوفه ها

 

 

دلهره ام را كم نمي كند

 

 

مي خواستم

 

 

تورا با درختان باغچه

 

 

آشتي دهم

 

 

گنجشك ها پريدند!

 

 

خواستم

 

 

آخرين شعرم را

 

 

از حفظ بخوانم

 

 

نشد!

 

 

اين چاي هم سرد شده ست!.

 

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط مجید مه آبادی|

با عرض تبریک وشادباش سال نو



قلعه در هجوم ناباوري


ايستاده در


ميان روستا


قدكشيده برابر تاريخ


برخيز


 برخيزو


كوزه هاي شكسته را درياب و


كبوتران چاهي را


در چاه قنات هاي سردرگم


رها كن.


برخيز


برخيز ايرج



مجيد مه آبادي- قلعه ي ايرج ورامين(بزرگترين قلعه خشتي جهان)

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط مجید مه آبادی|


   

روبه ماه ِ شب نشين

پرده مي رقصيد و                

ترانه ي باد را  

                             لب خواني مي كرد

پشت همين پنجره،

دلتنگي مردي ست

                كه بارها در خوابش

با تو رقصيده بود و

بارها

دستش را گرفته بودي

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط مجید مه آبادی|

 

روشن شدن تانك ها


پادگان را


به جنب وجوش انداخت.


سرباز ها


با پوتين هاي واكس زده


درنگاه تو


پيش فنگ كرده اند!


درود امير


درود امير

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط مجید مه آبادی|

 

دلتنگي ام


سردرد بي ملاحظه اي ست


در احتمال هر چه كه نيست


اين روياي بهم ريخته


زندگي وخانه ي من است


با پنجره ای


روبه ازدحام آدم ها

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط مجید مه آبادی|

 

در پس انتقام ها

زني پابرهنه/ مي گريست

 

اين اتفاقِ سالهاي پيش

در من بت سنگدلي ست

كه رو به ديدن تو

ورد مي خواند.

سپيد بخت  من

تنها پنجره ي اتفاق من

تنهايي مردي شده ست

رو به طلوع آفتاب وآينه

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط مجید مه آبادی|


مطالب پيشين
» ساعت قرار
» گنجشک ها پریدند!
» برخیز ایرج
» پشت همین پنجره
» روشن شدن تانك ها
» این رویای بهم ریخته
» اين اتفاقِ سالهاي پيش
» شعر ورامین در روایت تصویر
» عروس بید
»
Design By : ParsSkin.com