|
دفترتمرینی برای شعرگفتن |
سلام...سلامی که میدونم بی جوابه
یه روز آسمون دل این پرنده گرفت و واسه دل پرنده بارید و بعد از بارش این آسمون ابری رنگین کمونی در چشمای قشنگ این پرنده نقش بست...هوای قفس بوی نم گرفته بود..تا این که شاپرکی رهگذر بر قفس نشست و با دل پرنده هم دل شد و آخر حرفهایشان شاپرک چشماش پراز اشک شد...شاپرک با این که میدونست پرنده نیست رو به پرنده کرد و گفت دلبستتم..پرنده به شاپرک اشاره از پرنده نبودنش کرد اما شاپرک بدجوری خودشو عاشق این پرنده ی قفسی میدونست و به پرنده گفت: مهم تفاهم ما در پریدنه...چشمهای پرنده شوقی گرفت که دیگر تنها نیست...مدت ها گذشت و هردو بیشتر عاشق هم میشدند تا اینکه یه روز صاحب قفس قفسو برد به خانه اش و نگذاشت شاپرک داخل اتاق بشه و فقط از بیرون شیشه به هم نگاه می کردند و هردو فهمیده بودند که دیگه به هم نخواهند رسید اما باز پشت شیشه نگاهشان تمام نمیشد....شاپرک خسته شده بود و دیگه میدونست وصال محاله برای همین پرنده را تنها گذاشت و رفت...پرنده ماند....پرنده در بهتی عظیم به فرو رفت..به لحظه های عاشق شدنشان می نگریست و تفاهم عشقشان و به یاد آورد که اصلا تفاهم نبود زیرا شاپرک آن چنان در چشم پرنده مجذوب شده بود که پرنده یادش رفته بود همان تفاهمی که شاپرک می گفت(مهم پریدنه) تازه پرنده فهمید که یک پرنده در قفس هیچ وقت نمی پرد و معلوم شد هیچ تفاهمی ندارند...
حال خیال اشک چشمان پرنده را در بهت گرفتار کرده دلتو غصه دار اون نکن ...تو به تفاهم ها بیاندیش
سهیل پرنده