|
دفترتمرینی برای شعرگفتن |
امروز روز بیست و چهارمه و شبی پر از خاطره را سپر کرده ام... و شبی بود پر از اشک و نیایش سرخ
هر چه می خواستم بگویم را گذر می کنم و از قفس می گویم.....
آری من می روم
صاحب قفسم مرا بدستش بگرفت ،راهی دگر از همین جاده و همی راهم برد...آری قفسم به مقصد صاحب قفس است...مقصدش مقصد من تقدیر است...سایه ها خواب شدند دل بیدار شکست ...قدرت عشق ضعیف است و شکن...راه من جای دگر....من ندانم به کجا میبرنم ،کیست که از چهچه من مسروره...کیست که عاشق شدنو می فهمه....صاحبا ای ملک این زندان من، چاره کن تا بذر رفتن بر زمین خار گردد چون نیابد خاک تر، تمام زندان به دست قفس است،قفسم راهی دگر می برنش،تردید در این راه مرا از قفس آزاد نکرد، تا حال به هرچه وصال کردم از لطف تو با این قفس است...آری تمام حرفهایم و گرچه ماندنی نیست،مراعالمی دگر روا گردان و برتو اهل زمین می گویم.....بودنم را وصف جانان داده ام.....رفتنم را مقصد تقدیر شد
به خیلی از دوستان و از خیلی جاها خداحافظی گرفتم....به خدا ناتوانم یک هفته است که هیچ ننوشته ام دفترم گویی سکوت کرده...شعرهایم نمی مانند در بودنم...ای هموطن مرا دعا کن