|
دفترتمرینی برای شعرگفتن |
نمیدونم از کجا شروع کنم و حتی چی بگم ولی باید بود و حس بودن را القا کرد.خیلی محتاج دعا شدم، نمی خواهم از شما خواهش کنم دعام کنید شاید برای دعا کردن دیر هم شده باشه...
اگه تو جاده ی رفتنید سعی کنید با هر قدم به پشت سرخود نگاه کنید شاید هنوز منتظری نگاه عاشقش بر برگشت تو باشه اما نتونه به زبون بیاره و حتی اشکی هم نریزه...رسمه پشت سر مسافر آب میریزند و جادشو تر و تازه می کنند تا مسافرشون بره و زود برگرده، اما موقع رفتن تو جاده های سفر و عشق با اشکهای چشمام ترشد و آب پشت سر مسافرم قطره های اشک من بود.خیلی سخته به جاده ایی چشم بدوزی که میدونی مسافرت هیچ وقت بر نمی گرده...طوطیای چشم منتظر از اشکه همون اشکی که پرنده هم ریخت و وقتی شاپرک میومد با بالاش اونو پاک می کرد تا شاپرک نفهمه..اما وقتی شاپرک رفت پرنده دیگه اشکاش پاک نشد تازه یواش یواش پرنده اون همدم واقعیشو پیدا کرد اگه دل تو هم خواست همدم واقعی پیدا کنه فقط کافیه امشب به یاد مسافر همیشه رفتت فکر کنی اون وقت همدمتو می فهمی کیه.
آرزوی امشب من
کاشکی ستارمو تو سبد اونی که دوستش داشتم و از پیشم واسه همیشه رفت جا نمی گذاشتم تا امروز بی ستاره باشم.حتما می پرسی چرا ،مگه ستاره روز هم تو آسمونه؟