|
دفترتمرینی برای شعرگفتن |
سکوت بی صدایت سوز دارد
غم آن شانه هایت سوز دارد
ندانستی که رفتن بی اثر بود
کبود ردپایت سوز دارد
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
تا نگاهت می کنم نگاتو از من میبری
تابهت میگم چرا؟بهم میگی همینطوری
من به حرفای تو و کار تو هم مشکوکم
به درخت تکیه نده تهمت عاشق میخوری
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
روزجهانی کودک مبارک
دوشنبه ۵/۹/۸۶ بودهوا سرد و ... و دختری۴الی۵ ساله تنهایی گریه می کرد و وقتی ازاو سوال کردیم چرا گریه می کنه با جوابی غیرمنتظره این جواب را از دخترک شنیدیم که گفت
مادرم گفته خودتو برو یه جایی گم کن
تقدیم به دخترک
زیرپل
توی سرمای خیابون کودکی رها و حیرون
پل عابر پیاده زیر پل دختر گریون
نفس عاطفه مرده زخم جاده روبه روشه
یه نفر اشاره خندید بگو اون شیطونه دورشه
تن آسمون چه ابری انگاری وقت غروبه
تیک و تاک ساعت شب داره عقربش می کوبه
تودستت پره حسه بگو حست به چه شکله
بگو میفهمی صدارو بوق بوق عروس حجله
شماها عابرشهرید میرین و برنمی گردین
بزارید بمیره دختر نهایت می گن نامردین
بازم هیچ کس نمیفهمه چی تو اون بغض چشاشه
من که تو قفس اسیرم دلخوشم خدا باهاشه
۱۳/۹/۱۳۸۶مجید مه آبادی