|
دفترتمرینی برای شعرگفتن |
هرچه میخواهی بگو من اختیارم دست تو
خوب و بدهای مرا تا اعتبارم دست تو!!
گرچه من آواره ام درشهر چشمانت ولی!!
این کلید خانه ام، دارو ندارم دست تو
هرچه میخواهی ببرجز عکس با من بودنت
عکس خندانی که بودی در کنارم،دست تو
دست خود را پیش من وقتی تو پنهان میکنی
من هنوزم پیش تو چشم انتظارم دست تو
فصل پاییز آمد و از آسمان باران گرفت
مثل آن ابری که می بارد، ببارم دست تو؟؟
دیشب اینجا ترس تنهایی عذابم داده بود
آرزوکردم که دستم را بکارم دست تو
ماه آبان بوی سرمای زمستان میدهد
گرم آغوشم بکن جان میسپارم دست تو
۱۲ آبان ماه ۱۳۸۷