چشمم به طلوع بیکرانت آقا
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
خبراین بود رفیق!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:22 بعد از ظهر توسط پرنده(مجید مه آبادی)
دشمنانت مردند
ــ دلم از غصه گرفت
گفتم ای کاش خبرمی دادند
دشمنی ها مرده!
استاد سعید وزیری
من هم شدم از منتظرانت آقا
چشمم به طلوع بیکرانت آقا
با اینکه به جاده ات نگاهم خشکید!!!
من عاشق راه جمکرانت آقا
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
هرچندکه این فاصله فرسنگ شده
بین من و راهتان پرازجنگ شده
این فاصله وجنگ تمامی به کنار
آقا به خدا فقط دلم تنگ شده
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
هی جرعه به جرعه تو خرابم کردی
هرهفته سه شنبه آمدم دیدارت
هربار که آمدم جوابم کردی
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
می سوخت تنم نهایت غم بودی
با هرنفسی صدای آهم بودی
عاشق شده بودم ونمیدانستم!!
ای عشق تو آتش جهنم بودی!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:22 بعد از ظهر توسط پرنده(مجید مه آبادی)




